انقدر از وقتی ننوشتم اتفاقهای مختلف افتاده که نمیدونم کدومش رو بگم!!!!
به ترتیب قد ( با این سرعتی که این فسقلیها رشد میکنن این ترتیب همین روزهاست که عوض بشه):
- رز مدرسه میره و باسواد شده کتابهای کوچولو میخونه و کلی کیف میکنه , یک قطعه کوچک پیانو رو دو دستی میزنه (کلی خودمو کنترل میکنم که نپرم تک تک انگشتهای کپلشو نبوسم) ,تمرین های باله اش شکل گرفته و از حالت نرمشهای کششی تبدیل به حرکات موزون شده ,مرتب تر شده و حرف گوش کن تر , ولی گاهی میزنه کانال دو و حسابی بهمون یادآوری میکنه که هنوز چهار سال ونیمشه ... تا مبادا خدای نکرده یادمون بره و بیخودی ذوق کنیم که بچه هامون بزرگ شدن و راحت شدیم و از این حرفها!
- یاسمن دوره قشنگی رو میگذرونه گذرش در تبدیل شدن به یک دخترخانم تمام معنا کاملا محسوسه , جدی تر و بامعنی تر حرف میزنه , به سر و وضعش بیشتر میرسه , آهنگهای متفاوتی گوش میکنه , تمرینهای سفت وسختی با مربی اسکیت روی یخش داره و همیشه چندجاش کبوده , پیانو زدنش دیگه مدتهاست گوش نواز و دلنواز شده بخصوص که چند وقته باهاش آواز هم میخونه . گاهی نگاهش که میکنم ته دلم غنج میره ... باورم نمیشه دختر خودمه!
- کماکان مشغول بدو بدوام دوباره مترقی شدم!!! و افزایش حقوق گرفتم . کارم گاهی ۲۴ ساعته میشه ولی با دلخوشیه ... وقت که میکنم مثل قحطی زده ها کتاب میخونم و کاموا میبافم ... سرم بره ورزش روزانه ام قطع نمیشه ... هنوز گیتارم گوشه اتاق خاک میخوره!
- محمد هم تعداد اعضای تیمش دو برابر شده یک تیم برنامه نویس هندی هم داره که بالطبع گاهی باعث میشه بره روی برنامه ۲۴ ساعته. دوباره برگشته دانشگاه ۴ تا درس از دوره جدید رو تموم کرده به عبارتی ۱۲ واحد , کلی وزن کم کرده وخوشتیپ تر از همیشه منو یاد روزهایی می اندازه که میومد دم دانشگاه دنبالم.
بیرون برف میاد مثل چی ... لازمه گاهی وقتها مثل امروز ترمز دستی رو بکشم و بزنم کنار جاده ... به عبارتی از خونه کار کنم ... اینجوری حداقل وقت میکنم با یک لیوان چای داغ ۵ دقیقه رو صندلی ننوایم بشینم و از رقص برفها کیف کنم ... از اونم بالاتر وقت کنم یک صفحه وبلاگ بنویسم !
آخر هفته ... یه روز قشنگ آفتابی همراه مامان بابا و خانواده خاله نیلوفر ... پیک نیک ...هله هوله ... صحبت از دوره بچگی ... دوچرخه سواری ...چیدن برگ مو برای دلمه ... دوچرخه سواری ...دوچرخه سواری ... پای رز لای چرخ دوچرخه ... پارگی پای رز ... بیمارستان ... ۷ ساعت معطلی ... ۳ تا بخیه ...
با هم خونه ایم ... بستنی وانیلی ...تعویض پانسمان ...ناهار ... ولو شدن رو کاناپه ... کارتون ... دوباره بستنی وانیلی ... دوباره ... هزارباره... کارتون.
مدتها بود اینهمه کارتون پشت سر هم ندیده بودم !!!!
اگه گفتین فرق گرانیت با بازالت چیه؟!!!
گرانیت علاوه بر کوارتز و فلدسپات میکا هم داره ... در ضمن از سرد شدن گدازه زیر زمین تشکیل شده ولی بازالت میکا نداره و از سرد شدن گدازه روی زمین درست میشه ... ولی جفتشون کانی هستن نه سنگ!
از محاسن درس پرسیدن برای امتحان های آخر سال یاسمنه ... گفتم یک کم دانش پراکنی کرده باشم!!!
- من این لباس رو نمیپوشم!!!!
- چرا بابا جون پیرهن به این قشنگی! صورتی هم که هست!
- من با این پرنسس نمی شم با این زانوهام معلومه ... لباس پرنسس ها تا اینجاست (اشاره به مچ پاش)
- کی گفته تو پرنسس هستی؟! مگه من شاهم که تو پرنسسی؟! برای اینکه تو پرنسس باشی باید بابات شاه باشه ...
- مامان ... مامان !!!! هه هه هه هه هه !!!
- چیه به چی می خندی!
- بابا فکر میکنه باید King باشه که من پرنسس بشم ... نمیدونه من میتونم Get married با یه پرنس کنم و پرنسس بشم هه هه هه هه هه !!!!
راست میگه دیگه بچه ام ... آدم میتونه پرنسس سببی باشه یا نسبی !!!
یه دست به موبایل , کیف خودم و لپ تاپ و کیف دخترا به دوش در خونه رو باز کردم و هول هولکی سیستم دزدگیر رو غیر فعال کردم ... دختر ها رو فرستادم دست و صورتشون رو بشورن و لباس عوض کنند همینطوری در حال سرو کله زدن با تکنسینی که داره پروژه اخیر رو تو سایت مشتری نصب میکنه بودم و از اون طرف برنج میشستم و با خودم غر میزدم که چرا از صبح برنج رو نشسته بودم که الان زودتر بپزه ... اون برنامه های راز بقا یادتونه؟ دخترهای منم وقتی میرسیم خونه مثل اون جوجوهای گرسنه هستن که دهنشون روتا ته باز میکنن ... خلاصه دردسرتون ندم تا برنجه بپزه و بچه ها بیان پایین وصل شدم به شبکه شرکت تا یکی رو پیدا کنم به داد اون تکنسین بیچاره برسه ودر عین حال جواب چند تا ایمیل هم دادم و پلو که آماده شد با مرغ ساده آب پز آوردمش روی میز ... همه اینا رو گفتم که اینو بگم ... یاسمن و رزم همچین با اشتها خوردن وانقدر گفتن It is Heaven!!! که تمام خستگی کار ازتنم در رفت ... نعمتیه بخدا که هر چی بپزی بچه هات با اشتها بخورن و به به چه چه کنن . امشب شام هم انقدر با نیمرو و نون پنیر کیف کردن که نگو ...
اونی که اون بالایی! قدر شونو میدونم !!!
دوتا گوشواره ظریف طلایی با نگین قرمز ... رزکم گوشش رو سوراخ کرد مدتها بود که ازمون اینو میخواست . باید صورت فاتحش رو میدیدین.
تا موقع خواب هزار بار رفت جلو آینه و هر بار هم با یه قر خفیف و لبخندی به پهنای صورت برگشت بغلم ...
- مامان این پای مرا ببین!!!
- چی شده مامان جون ؟ ببینم !
- جوش اومده! ببین!!! خارش هم میاد!!! Maybe پشه منو گاز گرفته باشه ... همینش هم غنیمته که با اون لهجه عجیب غریب حداقل سعی خودشو میکنه!
صبح به عشق این پا شد که بره مهد و ببینه کرمهای ابریشمشون از پیله در اومدن یا نه ... امیدوارم تو ذوقش نخوره چون همش توصیف پروانه های رنگ و وارنگ رو میکرد و اینکه چه جوری دستشو نگه داره که روش استراحت کنند .
اول یه گزارش کلی بدم بدونین این مدت چه خبر بوده شاید بهم حق بدین که چرا نمی نوشتم.
من معمولاتو شرکت ساعتهای ناهار می نویسم و یا میخونم. خیلی کم پیش میاد وبلاگی رو بخونم و ردپایی نگذارم اونهایی هم که خواننده پرو پاقرصشون بودم حتما متوجه شدن که خبری ازم نیست . حالا چرا ...
حدود دو ماهه که مترقی شدم!!! به عبارتی ترفیع گرفتم :) در نتیجه محدوده دلاری پروژه هام دو پله جهش کرد و به همون نسبت حجم کارم و مسولیتهام بیشتر شد . خلاصه کلام برای اینکه به مدیرم ثابت کنم ترفیع حقم بوده مجبور شدم ساعتهای طولانی تری کار کنم و بالطبع از اولین چیزی که مجبور شدم بگذرم وبلاگ بود . یه یک هفته ای میشه که حس میکنم تو سمت جدیدم جا افتادم , دیگه موقع تصمیم گیری اول به راس ( یه جورایی مدیر مدیرمه) نگاه نمیکنم . متوجه شدم که تو جلسه ها وقتی سر یه چیزی بحث میکنیم اکثرا روشون رو به من میکنن تا ببینن نظرم چیه ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون کلی خوش خوشانم میشه که با مدیرهایی که تا دیروز مجبور بودم نظر مساعدشون رو توی خیلی از تصمیم گیریهام جلب کنم هم سطح شدم ... حالا که کمی جا افتادم دوباره باید شروع کنم به علاقه های شخصیم برسم و از همه مهمتر ساعت ناهارم رو به طور کامل استفاده کنم و این یعنی خوندن و نوشتن وبلاگ به قول دوپونت و دوپونت "از اونم بالاتر" یعنی خوندن و نوشتن وبلاگ!!!
و اما باقی افراد خوانواده : محمد دوباره دانشگاه میره ( نوبتی هم باشه این سری نوبت اونه) دیگه دوشب در هفته تا برسه خونه انقدر دیره که بهتره بگیم دو شب در هفته نمی بینیمش وسط هفته هم از اونجایی که همیشه بچه ...خون کلاس بوده و ترک عادت هم کار سختیه همش سرش تو درسه والبته من هم تا بتونم به هرنحوی که بشه مانع پیشرفت علم میشم !!!
یاسمن مرحله مقدماتی اسکیت روی یخ رو تموم کرد و وارد مرحله رقابتی نوجوانان شد کماکان کلاس چهارمه! معلم پیانوش هم بهش پیشنهاد کار داد که به عنوان دستیار معلم بهش کمک کنه ... هنوز نمیدونم چشماش چه رنگیه ... هنوز وقتی پیشم شونه به شونه می ایسته باورم نمیشه دختر خودمه ... هنوز وقتی جوجو میشه میاد بغلم دلم هری میریزه ...
رز یه هفته در میون میره مهد کودک تا از بودن مامان مهستی و بابا پیروز تا وقتی اینجا هستن حداکثر کیف رو بکنه ... آی خانم شده ! آی گل شده ! آی فارسی حرف میزنه! تلفن که میکنم خونه گوشی رو برمیداره و با یه سلام جانانه خستگیمو در میاره ... هنوز کپل مامانه ... هنوز عاشق فسنجونه ... هنوز وقتی شبها میرم پتوش رو بکشم کف دستاش بوی نی نی میده ... ولی دیگه شبها موقع خواب مچمو میگیره وقتی کتاب پنجم رو از زور خستگی یه خط در میون میخونم ...
پی نوشت : سه روز تعطیلیم ... خدا پدر این ملکه ویکتوریا رو بیامرزه و ایضا خودشو!
عیدتون مبارک !!! ایام به کام و یار به بر! دلتون شاد و لبتون خندون! تنتون سالم و جیبتون پر! ...
این که میگن بی خبری خوش خبری در مورد ما کاملا صادقه خوش به حالمونه خداتا !!!! چرا؟! مامان و بابا اینجان ! وقتی از سر کار میرم خونه بوی بهشت میاد ! خونه گرم بود با اومدنشون گرمتر شده دلم میخواد اصلا به روزی که بر میگردن فکر نکنم . یاسمن و رز هم که دیگه با ما کار ندارن ...
لی لی هم دیگه منو صدا میکنه انقدر کیف داره این آله (خاله) گفتنش که میخوام درسته قورتش بدم چند تا از عکسهای جدیدشون رو ببینید البته یکی دو تا قدیمیتر هم توشه که به یاد تابستون گذاشتم تا منهای ۳۰ درجه بودن هوا رو فراموش کنم . فقط برین تو خط اخم رز و کنجکاوی لی لی فسقلی تو کابینتهای خونه خاله و مهربونی که تو آبی چشمهای یاسمنم موج میزنه.
